آرین شعر |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
وچه اندازه دلم سرشار است...
به نام عشق
سلام دوستان
هیجانم را بخوانید وشریک سعادتم باشید
به مادر عاشقانه های خدا،بانویم حضرت فاطمه بنت اسد که بار انسانیت را به سر منزل مقصود-کعبه-رسانید
به امید لطف عنایت مولایم علی
وبه پاس غزلی که تلفیق واژه ونور است در وجودم،آرزوی روشنی که رد سبزش بر شانه ی تمام سالهای شاعریم جاریست
تلفیق واژه و نور
السلام آشنای سبز حریم گامهای همیشه شعله ورت!
مادر عاشقانه های خدا !به سلامت شروع بال وپرت
از کدامین ستاره می آیی ،که پر از آفتاب ومهتابی؟!
بار انسانیت به شانه ی توست،یا از آینده خم شده کمرت؟!
در ودیوار سبز این خانه،سالها منتظر نشسته،شبی
-بشکافد که عشق سر برسد سایه گستر شود به روی سرت
اَدخُل عاشقترین نجابت درد!با سعادت ترین زن تاریخ!
کعبه میعاد گاه خورشید است با طلوع ستاره ی سحرت
صبح فردا شروع بندگی است تا خداوند عاشقت باشد
وببخشد به تو بهشتش را،به جهان،عشق،پاره ی جگرت
مادر استجابت انسان!تو چه کردی که نور می بارد
-روی قنداقه ای که پیچیده راز هفت آسمان نگاه ترت؟
تو چه کردی که لایق نوری؟تو چه کردی که مادر عشقی؟
تو چه کردی که سالهاست جهان،متحیر نشسته از خبرت؟
پدرت شیر ومادرت مهتاب،وسعت باور تو از عشق است
-راز تلفیق بی بدیلی که اسدالله می شود پسرت
وخدا خواست عاشقش باشی،وخدا خواست عاشقش باشد
وخدا خواست تا جهانی را بسپارد به دست مختصرت
التماس دعا
یاعلی
| لينک | ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ - مریم حقیقت |
الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابی طالب (علیه السلام)
سلام
اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید(مولا حسین بن علی) ٨دیماه سالروز تولد بزرگ بانوی آزاده ی شعر فروغ نازنین تبریک ونبودنش را تسلیت
و
(علی نام مشترک عشق است.)
313
سیصد وسیزده نفر تنها،سیصدوسیزده دل غمگین
در خودش هی مچاله اش میکرد:
زندگی درد داره....همین
هی سرش را به مرگ می کوبید،هی دلش را به زندگی می داد
دست وپا می زد از خودش برود،مثل بالی رها شود درباد
درد اما گلوی دینش را با فشاری عمیق می برید
تا وضو می گرفت دستانش، غم نان توی شعر می پیچید
با خودش جنگ فلسفی می کرد،داد میزد کجاست عدل علی؟
من چرا باید عاشقش باشم؟نان وخرما به من نداده....
:ولی..
.
.
.
پلکهایش عجیب سنگین شد،چشمهایش به خواب می رفتند
دردهای نگفته اش انگار،توی دستانش آب می رفتند!
در چوبی،حیاط خاکی،چاه،آب ودستاس ویک تنور سرد
چشم واکرد ودید آنجا بود،داشت تمرین زندگی میکرد!
دو سه تا بچه ،تلخ دور وبرش،مثل تنهایی خودش غمگین
شوهرش رفته بود برگردد،با سپاه شکسته ی صفین
:
[مامان از بس گرسنه ام چشمام همه جا رو سیاه میبینه
روزُشب،آب کوزه رُ دریا،خورشید ُمثل ماه میبینه]
مثل هرشب شکست توی خودش وبه ماه وستاره نفرین کرد
به طلوع همیشه ی خورشید به عدالت دوباره نفرین کرد
.
.
.
درُ واکن پسر غریبه رسید
باز شد در وعطر حق پیچید ،مثل هرشب دوباره غمگین بود
کفشهایی که وسعت دریا روی دوشش عجیب سنگین بود
گرمی دستهای سرشارش،به اجاق گرسنه نان می داد
به کویر نگاه خسته دلان وسعت سبز آسمان می داد
مثل ابر بهار می بارید
:از علی بگذرید
لرزیدند
:زن تو میدانی او خود مولاست؟
مثل ابر بهار باریدند
.
.
پلکهایش گشوده شد از هم وصدای اذان وزید از شهر
سیصد وسیزده دل روشن صبح آدینه می چکید از شهر
یاعلی
| لينک | ۱۳۸۸/٩/٢٥ - مریم حقیقت |


