آرین شعر
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

محکوم

ديشب آورد سراسيمه سواری غمگين

خبرازخانب محکوم به داری غمگين

اخرين ثانيه هامنتظر پاييزند

درتب وتاب رسيدن به سواری غمگين

هفتمين روزهمين فصل ترک خواهم خورد

خويش رامی شکنم مثل اناری غمگين

آسمان وارث اندوه بجا مانده ی من

خنده دار است سرانجام شکاری غمگين

زندگی فکر بدی نيست ولی ميشکند

مردی از جنس دل آينه ،آری غمگين

خودمان مساله داريم که بد می بينيم

ور نه پاييز بهار است بهاری غمگين                        ؟

[ ۱۳۸٤/٥/۳۱ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

ازنگفته های پيش از اين

تا خدا ميان خواب زن دويده است

غنچه تا تو چاک پيرهن دويده است

شرم دارد از نگفته های بيش از اين

هر که چون من از تو تا سخن دويده است

از تو تا سخن... چه اتفاق ساده ای!

مثل تهمتی که تا دهن دويده است

مثل دست شهوتی که پيش از آسمان

برحيای گونه های زن دويده است

من چه گفته ام که سالهاست آفتاب

برمدار اين شب کهن دويده است؟

اين صدای سبز توست در شب زمين

يا بهار خسته بر چمن دويده است؟

اين دو بيت ساده شرح چشمهای توست

يا خدا ميان حرف من دويده است؟

من کيم غرورمرده ای که سالهاست

پابه پای روزهای من دويده است

ورنه هر چه قلب ساده مثل آسياب

عشق را به گرد خويشتن دويده است

اين غزل سياوشان داغ کيست؟دل

دل که تا جنون سوختن دويده است

       محمد حسين بهراميان      

[ ۱۳۸٤/٥/۳۱ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

مثل باد سرد پاييز

مثل باد سرد پاييز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهميد که چه آفتی به من زد

رگ و ريشه هام سيا شد تو تنم جوونه خشکيد

اما اين دل صبورم به غم زمونه خنديد

آسمون مست جنونی آسمون تشنه ی خون

آسمون مست گناهی آسمون چه روسياهی

اگه زندگی عذابه يه حباب روی آبه

من به گريه ها ميخندم ميگم اين همش يه خوابه

اسمون تو مرگ عشقو توی ياخته هام نوشتی

اين يه غم نامه ی تلخه که تو سر تاپام نوشتی

من به لحظه ی شکستن اگه نزديک اگه دورم

از ترحم تو بيزاد من خودم سنگ صبورم

آسمون پيشم شکسته من ديگه رو  پام می مونم

منو از تنم بگيری تو ترانه ها م می مونم

[ ۱۳۸٤/٥/۳۱ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

 

هجرت

با سقوط دستای ما در تنم چيزی فرو ريخت

هجرتت اوج صدامو از فراز شاخه آويخت

ای زلال سبز جاری جای خوب غسل تعميد

بی تو بايد مرد و پژمرد زير خاک باغچه پوسيد

فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باغ سايه گاه خستگی بود

بی تو بايد بی تو بايد تا نفس دارم ببارم

من برای گريه کردن شونه هاتو کم ميارم

چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نيست

اين شکستن بی صدا بود هر صدايی که صدا نيست

ای رفيق ناخوشی ها اين خوشی بايد بميره

جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگيره

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که خون به رگهای تنم داد            شهيار قنبری

[ ۱۳۸٤/٥/۳۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

پرواز را به خاطر بسپار

و گفت اين منم تجسم يک درد يا زنی تنها

نشسته ام در آستانه ی تکرار تا زنی تنها

هجوم سرد فاجعه ای تلخ پرپرش می کرد

نشست در پناه پنجره خورشيد با زنی تنها

ستاره شد دو دست جوهريش را به شعر خونين کرد

کشيد عشق فصل آخر اميد را زنی تنها

تمام شد زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

تمام شد پرنده مرد و پرواز را زنی تنها.....

                 بهمن ۸۳

[ ۱۳۸٤/٥/۳٠ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

حسرت

در دلم حسرت تکرارتو گل کرده عزيز

شايد انديشه ی ديدار تو گل کرده عزيز

اين طرف ها به تو مشهور شدم خوب قشنگ

باز هم عشق جنون وار تو گل کرده عزيز

در من انگار غريبی که نمی دانم کيست

مثل يک حادثه بيمار تو گل کرده عزيز

از خودم دور شدم خاليم از هر چه غزل

مثل يک مرگ که بر دار تو گل کرده عزيز

من شبيه نت دردم تو مرا می فهمی

حس تلخی که به گيتار تو گل کرده عزيز

سنگ در سنگ مرا شکل خودت ميخواهی

اين چه دردی است به ديوار تو گل کرده عزيز

من شبيه تو به دنيای خودم پابندم

قصه اين است که آزار تو گل کرده عزيز

يک نفر سخت مرا شکل خودم می خواهد

يک نفر شکل تو غمخوار تو گل کرده عزيز

باشد آقا من دل تنگ که عشق تو نبود

دفعه ی بعد به هنجار تو گل کرده عزيز

                      تير ۸۴

 

[ ۱۳۸٤/٥/٢٩ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

خواهم ماند

ديگر سراغ تو را هرشب من از ستاره نميگيرم

بد ميشود و نمی آيی پس استخاره نميگيرم

شايد که رابط احساست با عشق و عاطفه من بودم

فکری به حال خودت کن آی ديگر شماره نميگيرم

دنبال عاطفه می گشتی گفتی غريبه ی اين شهرم

بنشين به خانه ی چشمانم باشد اجاره نميگيرم

وقتی که چشم تو می ميرد بايد به فکر تولد بود

حتی برای تو می ميری ختمی دوباره نمی گيرم

من عضو حزب توام وقتی احساس خوب من از شعر است

از اين هميشه ی بيداری از خود کناره نميگيرم

               ارديبهشت ۷۸  

 

[ ۱۳۸٤/٥/٢٩ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

كبوترانه ٣

سايه ، سكوت ، سردي سرداب ، انتظار . گويا كسي دوباره شما را شنيده است

يك حس تلخ ، فلسفه اي كهنه ، دست تو روي قفس صداي پريدن كشيده است

 

داري تلاش مي كني از خاك بگذري ، بايد به سمت نور بيايي ولي چرا ؟

ناباوري درون تو تكرار مي شود ، شك ريشه هاي سادگيت را جويده است

 

هي دست مي كشي به صداهاي رهگذر شايد كسي به مرگ تو ايمان بياورد

يا تكيه مي كني به كسي كه نبوده است باور نمي كني كه تو را هم چريده است

 

توي خودت سراغ تباهي گرفته اي . شايد شروع حادثه هاي دوباره نه

ساعت درست مثل همين لحظه بي خبر ، دستي خطوط منتشرت را گزيده است

 

وحشت ، اتاق ، سايه ، تو ، خون ، بستري كثيف ، هي درد مي كشي و نفس دست و پا نزن

بس كن تمام شد شبح عاشقانه ها حالا گلوي عاطفه ات را بريده است

 

حالا رسيده اي به خودت سمت نو شدن در تو صداي مبهم يك حس تازه است

 

 

هرگز به لخته لخته شدن خو نمي كني چشمت به فكر ثانيه هاي نديده است

 

 

برگرد جاده فاجعه ي سرخ رفتن است  ، پرواز حس مضحك تلخي است هم قفس

 

 

دارد به خون و جيغ و كفن فكر مي كني ، گرگي كه ذره ذره پرت را دريده است

 

 

 

وقتي چهار سمت به بن بست مي رسد راهي بجز رها شدن از خود نمانده است

 

 

ها پشت پا بزن به تمام گذشته ها ، مثل كبوتري كه خودش را پريده است

 

مریم حقیقت – م.آرین

اردبيهشت ٨٤

 

[ ۱۳۸٤/٥/٢٩ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

 

به یاد روزهای خوش مرداد ٧٩

مر یم حقیقت   جهرم

طاهره خنیا     مرودشت

زینب چوقادی  اصفهان

نسیم صدیق     ساری

 

کبوترانه ١

 

فکر می کنم به اینکه من چرا کبوترم؟

یا چرا ستاره می وزد به سمت باورم؟



سایه پر ... پرند ه ،سایه گرگ ، من شروع می ....

 می رسم به لحظه های اشتباه مادرم

مادرم شروع می کند دوباره درد را

« لا لا لا لا لا لا لا  بخواب سایه سرم »

فکر می کنم به اینکه سایه سرش چرا؟

کوچکم و ره به این معادله نمی برم



« لا بخواب کودکم، عزیزکم بخواب لا

 خواب لحظه لحظه های بچگی ببین

یا برای مادرت که آسمان نبوده است

یک ستاره از شب همیشه خدا بچین »



چشمهای خسته اش مرا به خواب می برد

ناگهان ستاره می شود تمام پیکرم

فکر می کنم به ابتدا به اینکه من چرا ؟

، از خودم به سمت سایه های خسته می پرم

سایه خسته پر، پرنده می چکد  از آسمان

تازه می رسم به اینکه من چرا کبوتر

چارده قدم چکیده از خودش به آرزو

چارده قدم به اینکه تا همیشه همسرم ...

عاشق – ش نبوده ، آرزو نکرده ، فکرهم

جز به اینکه ماه ساده دل شریک بسترم –

-                                                                                                        می شود، نمی شود پرنده +گرگ = زند گی

-                                                                                                         من در این دوباره های دربدر شناورم



فصل بعد سایه خسته ، سایه گرگ ، منتظر

می رسد دوباره زن ، زنی که نیست ، مادرم

پر کشیده سمت جاده های بی کسی  و من

بار بالهای خسته اش چه زجر آورم



خواب دیده ای عزیزکم ، بلند شو، نترس

خواب دیده ، تب نکرده ، شعر گفته دخترم

شعر گفته یا ...

    

 {من فقط ساکتم و فکر می کنم ...

 

م – آرین

 

 

دستم نمی رسد که تو را دستچین کنم  این شاخه هم که خر شده سر خم نمی کند

وقتی گل انار لبت قسمت من است پاییز از علاقه ی من کم نمی کند

یک سیب سرخ سهم پدر بود ونصف کرد دادش به تو که نصف کنی بامن و ... چه بد!

حوا شدم که مال تو باشم ولی خدا من را شر یک بچه ی آدم نمی کند

ماهی شدم وسط ریگهای داغ راهی به آبگیر خیالت نمی برم

گیرم که گریه هم بکنی ، این دو قطره اشک حتی گل مزار مرا نم نمی کند

برفم که ذره ذره مرا ذوب می کنی در آخرین سپیده دم قله ی نگاه

هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو دیگر توجهی به جهنم نمی کند

از شعر دم نزن تو که شاعر نمی شوی خامم که عاشقت شده ام نه؟ بگو بله!!!

از او که پای خوب وبدت ایستاده است جز دل چه خواستی که فراهم نمی کند

باشد بتاز اسب خودت را ولی سکوت تنها جواب رج رج شلاقهای تو

بی زحمت چمن به تو آورده ام پناه اسبی که رام عشق تو شد رم نمی کند

 

طاهره خنیا

 

 

وداع

 

سلام ،خسته نباشید ، حالتان خوب است؟

در این زمانه بجز زندگی ملالی نیست

دل ودماغ ندارند لحظه ها دیگر

که بی وجود شما هیچ چیز عالی نیست

در آن طلوع، در آن روز، روز رفتنتان

فرشته های خدا اعتبار آورد ند

و روی دست شما آفتاب پاشیدند

برای بدرقه مشتی بهار آوردند

صدای زمزمه ی الوداع می آمد

وچشمهای شما بوی آسمان می داد

طلوع آخر دی بود خوب می دانم

که عشق در دلتان داشت امتحان می داد

بسوی حادثه رفتيد بی خبر، اما

عبور در تپش انتظار خواهد ماند

سیاه پوشی تقویمهایمان حاکیست

که بیست و هفتم دی سوگوار خواهد ماند

 

زینب چوقادی

 

آه قرآن

 

کسی که خودش را فراوان شکست

من وعشق را هم چه آسان شکست

همیشه گناه از دل ودشنه بود

اگر حرمت خاک و انسان شکست

و ابلیس اگر سجده بر ما نبرد

به پای خدایش که آسان شکست

چه تصویر شومی زما مانده است

نمک خورده ای که نمکدان شکست

عزیزم به سوگند من دل مبند

به این بی وفایی که پیمان شکست

پرم از قسم، توبه های دروغ

و شاید مرا آه قرآن شکست

 

نسیم صدیق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٤/٥/٢٦ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

 

گندم نما

اينجا شبيه حس پريدن غريب بود

 

در ماوراء اين همه ظلمت عجيب بود

 

نه مثل مرده دلان وحشي نبود

عاشق تبار غربت دردي نجيب بود

 

پيش بلند عاطفه اش قله هاي مهر

 

همواره در تصور مردم نشيب بود

 

در چشمهاي منتظر پر سؤال او

 

حتي براي عشق خدا هم رقيب بود

 

بايد نمي نشست چنين بي صدا شكست

 

وقتي براي ساده شدن ناشكيب بود

 

 

كم كم گذشت از شب و آني به من رسيد

 

در دست هاي ملتمسش عشق و سيب بود

 

گويا شبيه بي كسي آوار مي شدند

 

در من هواي خواهش ام يجيب بود

 

***

من را اسير كرد و خودش را دوباره برد

 

 

آنشب شبي كه سخت برايم مهيب بود

اي كاش از حوالي او رد نمي شدم

 

 

اي كاش در حوالي من آن فريب بود



 

حالا زمان گذشته و ديگر غروب كرد

 

 

مردي كه از حضور خودش بي نصيب بود

مریم حقیقت – م.آرین

آبان ٧٨

 

[ ۱۳۸٤/٥/۱٩ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

متفاوت

من فقط خواسته بودم متفاوت باشم

با تو با هر چه در عالم متفاوت باشم

مثل حوا که به نامش زده شد قرعه ی عشق

مثل نادانی آدم متفاوت باشم

من نمی خواهم از اعجاز شما زنده شوم

بايد از حضرت مريم متفاوت باشم

آی آقا تو که مثل همه عاشق شده ای

اين گناه است که من هم متفاوت باشم

من نمی خواهم از اندوه تو تکرار شوم

دوست دارم که دمادم متفاوت باشم

مثل آزادگی حس پريدن بر دار

مثل شادابی يک غم متفاوت باشم

چه شده خسته شدی از من از اين بی تو غريب

گفته ای دوست ندارم متفاوت باشم

به گمانم که مرا چشم زده است اين همه بد

بايد از اين همه ماتم متفاوت باشم

آه خوشبختی من را به چه جرمی بردند

من فقط خواسته بودم متفاوت باشم

           بهمن ۸۲

[ ۱۳۸٤/٥/۱٩ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

 

Stop

 

  شدم ميان خودم ، تو و زندگي  STOP

آقا بس است خسته شدم از دوندگي 

 

نعش مرا به دوش خودم مثله مي كنند

اين گرگ هاي حلقه به گوش پرندگي

 

سمت سكوت سبز خدا پرسه مي زنند

باژست هاي مسخره در ژانر بندگي

 

حالا چقدر سايه به تور تو مي خورد

حالا چقدر طعم چرند گزندگي

 

جنگ ستاره با شب تكرار لحظه ها

هي صحنه هاي مضحك و زشت زنندگي

 

يا سانسور سياه صداهاي سم ستيز

 

يا خوي وحشيانه و پست درندگي

 

 

پخش من از تمام كانال ها تمام شد

 

 شدم ميان خودم ، تو و زندگي  STOP

مریم حقیقت – م.آرین

فروردين ٨٤

[ ۱۳۸٤/٥/۱٩ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

 

اين فقط يك ترانه است ….

 

براي پر كشيدن از اين قفس دو تا بال مي خوام مث دستاي تو

 

كه منو پر بده تا شباي عشق بشونه كنار خنده هاي تو

 

 

مث دستاي نجيب كه منو توي شعراي تو پرپر مي زنه

 

اما اين روزها ديگه خسته شده . رفته و به سيم آخر مي زنه

 

 

من نمي خوام كه تو رو بين همه مث يه فاجعه قسمت بكنم

 

تو فقط مال مني عريز من ، بذا از چشات حمايت بكنم

 

 

بذا از نگاه باروني تو آب بدم گلاي خوشبختيمونو

 

بذا عاشق بمونيم تا ببينن توي اين حادثه سر سختيمونو

 

 

بذا من شروع بشم تو دست تو منو جون بده دوباره با نگات

 

منو از خودت نگير خسته شدم ، بذا آروم بگيرم روشونه هات

 

باز بگو دوست دارم تنگه دلم واسه اون صدا كه عاشقم كنه

 

واسه اون كه گر بگيرم تو شباش واسه ي عاشقي لايقم كنه

 

 

حالا چشمام هميشه پشت دره بي تو زنده بودنم خياليه

 

جاي دستاي قشنگ عاشقت روي گونه هاي خيسم خاليه

 

 

حالا هر شب خواب وحشت مي بينم يه زن ابر و كمون چش سيا

 

كه مي ياد كنار چشمات مي شينه مي گيره خواب منو از اون نگا

 

دست تو نه دست اون روشونه هات جاي دستاي من آروم مي گيره

چشاي قشنگ من تو قصه هات توي تنهايي و غربت مي ميره

 

اون مي خواد كه من نباشم تو چشات كه نباشم ديگه توي لحظه هات

تو بري منو فراموشم كني مال اون باشه ديگه ترانه هات

 

اگه اينجوري مي خواي باشه برو اما تو عشق وفا دار مني

مي دونم هر جا بري ، هرجا باشي توي شعرات منو فرياد مي زني

مریم حقیقت – م.آرین

اسفند ماه ٨٣

 

[ ۱۳۸٤/٥/۱٩ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

 

چرخه

 

 

يك اشتباه مثل همين خوب و بد شدن ، يك اتفاق مثل تو را دربه در شدن

 

بغضي شبيه هر چه غزل هر چه عاشقي ، يعني براي درد نگاهت سپر شدن

 

 

گم مي شوي درون خودت گيج مي شوي اصلاً چرا براي چه اينجا نشسته اي

 

سر مي خوري به سمت تمام گذشته ها . يك جمله ي سؤالي بي دردسر شدن

 

 

در خود اسير ، فلسفه ، پرواز تا افق ، پرپر ، به سمت سبز صدا گر گرفته اي

 

حذف قفس ، شكستن هنجار هر چه بد ، تا لحظه ي تلاقي بي بال و پر شدن

 

 

يك سايه حول محور خود چرخ مي زند كم كم تمام دور و برش شعر مي شود

 

اوهام سرخ لذت يك زن شبيه او . درگير جنگ تن به تن بي خطر شدن

 

 

آغاز حس مبهم يك درد مشترك يعني شروع آنچه نمي داني از كجاست

 

وسواس سيب ،  وسوسه ، گندم فلش به او تا وارث اصالت رنج پدر شدن

حالا به ريشه هاي خودت چنگ مي زني بايد به سمت نور مسيرت عوض شود

 

يك خط مستقيم شكافي به عمق درد ، پس مي زني فشار زمين را پسر شدن

 

 

اين چرخه دور مي زند و دور مي زند از من به او به من ، به تو تا عمق فاجعه

 

تا لحظه ي رسيدن ترديد من كيم ؟ تا مي رسي به نقطه ي سفر هدر شدن

 

 

مریم حقیقت – م.آرین

تیر ماه ٨٤

 

[ ۱۳۸٤/٥/۱٩ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

ای بی نشانه تو را ترک می کنم

من بی بهانه تو را ترک می کنم

رامم نشد دل سنگت عزیز من

پس ظالمانه تو را ترک می کنم

یا تکه تکه خودم را تو می شوم

یا شاعرانه تو را ترک می کنم

مانند عشق که پوسید بی سبب

در کنج خانه تو را ترک می کنم

هرگز مرا به خودم پس نداده ای

پس منصفانه تو را ترک می کنم

مثل تو شسرد غریبانه بی وفا

نه ..عاشقانه تو را ترک می کنم

 

 

کبوترانه ٢

 

مث یه درد عمیق و ریشه ای وحشت افتاده به جون باورم

غم غربت دوباره ی چشات گر گرفته توی چشمای ترم

سایمم سایمو با تیر می زنه خستگی داره عذابم می کنه

آسمون به جای بارون جای برف داره بی کسی می باره رو سرم

هی تقلا می کنم خسته می شم می کوبم به میله ها هی خودمو

اما قفل این قفس وانمیشه دیگه باورم شده کبوترم

 

کم کم از پرکشیدن خالی می شم ، گیرم اینکه بشکنه قفل قفس

چه جوری پربگیرم رها بشم ، آخه ریخته همه ی بال و پرم

 

کاش یه شب خواب چشاتو ببینم تا دوباره منو آتیش بزنه

بپیچه صدای نالم تو شبات . توی باد رها بشه خاکسترم

کاشکی دستای تو باز جون بگیره بکشه سمت خدا شب منو

گل و حسرت بشونه روی موهام ، بپیچه عاشقی دور پیکرم

 

کاشکی از سمت چشات پر بگیرن همه ی کبوترا به سمت من

حس پرواز و تو من زنده کنن ، پر آزادی بشه دور و برم

 

دارم اینجا می پوسم یه کاری کن بیا بشکن منو تا پر بکشم

 

بنویس شعر منو روی نگات بنویس که اشتباه آخرم

مریم حقیقت – م.آرین

خرداد  ٨۴

[ ۱۳۸٤/٥/۱٩ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
از این قدمگاه

کتاب های من "دلم شعر است" اشعر آئینی انتشارات آرام دل و "تا دست به واژه می زنم می سوزد" مجموعه رباعیات انتشارات فصل پنجم هر دو کتاب را می توانید از طریق تماس با02166970131تهیه بفرمائید
ارادتمند علی
چراغ های رابطه
اسباب حضور


فال حافظ