آرین شعر
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

 

کبوترانه ١

 

فکر می کنم به اینکه من چرا کبوترم؟

یا چرا ستاره می وزد به سمت باورم؟



سایه پر ... پرند ه ،سایه گرگ ، من شروع می ....

 می رسم به لحظه های اشتباه مادرم

مادرم شروع می کند دوباره درد را

« لا لا لا لا لا لا لا  بخواب سایه سرم »

فکر می کنم به اینکه سایه سرش چرا؟

کوچکم و ره به این معادله نمی برم



« لا بخواب کودکم، عزیزکم بخواب لا

 خواب لحظه لحظه های بچگی ببین

یا برای مادرت که آسمان نبوده است

یک ستاره از شب همیشه خدا بچین »



چشمهای خسته اش مرا به خواب می برد

ناگهان ستاره می شود تمام پیکرم

فکر می کنم به ابتدا به اینکه من چرا ؟

، از خودم به سمت سایه های خسته می پرم

سایه خسته پر، پرنده می چکد  از آسمان

تازه می رسم به اینکه من چرا کبوتر

چارده قدم چکیده از خودش به آرزو

چارده قدم به اینکه تا همیشه همسرم ...

عاشق – ش نبوده ، آرزو نکرده ، فکرهم

جز به اینکه ماه ساده دل شریک بسترم –

-                                                                                                        می شود، نمی شود پرنده +گرگ = زند گی

-                                                                                                         من در این دوبا ره های دربه در شناورم

 



فصل بعد سایه خسته ، سایه گرگ ، منتظر

می رسد دوباره زن ، زنی که نیست ، مادرم

پر کشیده سمت جاده های بی کسی  و من

بار بالهای خسته اش چه زجر آورم



خواب دیده ای عزیزکم ، بلند شو، نترس

خواب دیده ، تب نکرده ، شعر گفته دخترم

شعر گفته یا ...

    

 {من فقط ساکتم و فکر می کنم ...

 

م – آرین

ای بی نشانه تو را ترک می کنم

من بی بهانه تو را ترک می کنم

رامم نشد دل سنگت عزیز من

پس ظالمانه تو را ترک می کنم

یا تکه تکه خودم را تو می شوم

یا شاعرانه تو را ترک می کنم

مانند عشق که پوسید بی سبب

در کنج خانه تو را ترک می کنم

هرگز مرا به خودم پس نداده ای

پس منصفانه تو را ترک می کنم

مثل تو شسرد غریبانه بی وفا

نه ..عاشقانه تو را ترک می کنم

 

 

 

[ ۱۳۸٤/٦/٢٥ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

پرواز        حسرت         خواهم ماند       کبوترانه۳        گندم نما        متفاوت       

stop      اين فقط يک ترانه است       چرخه       کبوترانه۲       کامنت

[ ۱۳۸٤/٦/٢٥ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
[ ۱۳۸٤/٦/٢٥ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

دوپنجره : گوگوش : اردلان سرفراز          هجرت : گوگوش  : شهيار قنبری     

  مثل باد سرد پاييز : هايده : هديه

[ ۱۳۸٤/٦/٢٥ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

به نام خدا

...عاشقم مثل مسافر عاشقم...

دوستت...

تو....ترانه....شعر....سفر

شاید هم......

بخوانید زیباست:

 

دو پنجره

 

توی یه دیوارسنگی دو تا پنجره اسیرن

دوتا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

 

دیواراز سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما

 

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه عشق من و تو قصه هست قصه ی دیوار

 

 

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

 

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

 

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم

 

 

کاشکی این دیوارخراب شه من وتوبا هم بمیریم

توی یه دنیای دیگه دستای همو بگیریم

 

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه

میون پنجره ها شون دیگه دیواری نباشه

 

[ ۱۳۸٤/٦/۱٧ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
[ ۱۳۸٤/٦/۱٤ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

به نام خدا

سلام دوستان

فعلا شعر جديدی نمی زنم  شعرهای زيادی دارم لطف کنيد آنها را نقد کنيد متشکرم

    

 

[ ۱۳۸٤/٦/۳ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

به نام خدا

اين هم يک شعر از خودم       شايدکمی دير.... ولی به مناسبت افتتاح وبلاگم

برای.....       شايدتو

کامنت

شاعرسلام حادثه راجستجو کنيد

يعنی که تا هميشه مرا آرزوکنيد

اينجاچقدرمست شما پرسه ميزند

فکری به حال مردم بی آبروکنيد

چين خورده ام ميان دو تصوير منهدم

لطفا تمام آينه ها را اتو کنيد

ماه شما هميشه تمام است خوب من

رحمی به زخمهای عميق پتو کنيد

باور نميکنيد که عا شق نبوده ام

آماده ام دوباره مرا زير وروکنيد

ديشب کسی نوشت برايم به نام تو

خودرا شبيه لحن غزلهای اوکنيد

آدرس هميشه دربه در چشمهايتان

لطفا دوباره بادلمن گفتگوکنيد

 

 

 

[ ۱۳۸٤/٦/٢ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
دلم برای سه شنبه هاتنگ شده است سه شنبه های خوب سه شنبه های     خودمان سه شنبه های ......
چند شعر از بچه های غر وب سه شنبه ی آنروز ها
خيابان انقلاب
عبدالحميد رحمانيان    تولد تمنای عزيز را به ايشان وخانواده ی محترمشان تبريک 
ميگويم
توسردويخ زده ای روبه افتاب بايست
نه آفتاب رو به من مذاب بايست
چنين که آمده ای سردوبی صداخوش نيست
بخند وتار بزن پيش من خراب بايست
سوال کردم وگفتی تو مال منی
بياومرد بمان روی آن جواب بايست
توانتخواب منی پای عهدخودهستم
من انتخواب توام پای انتخواب بايست
اگر حساب من وعشق وزندگی نکنی
بايست منتظر مرگ بی حساب بايست
چنان کهسبز شود زير پای تو زقوم
چنان که تازه شود آيه ی عذاب بايست
بايست منتظر هر چه هر که می خوا هی
هميشه منتظر سايه وسراب بايست
دعانموده آتش بگيری آب شوی
درانتظار دعاهای مستجاب بايست
تو خود حجاب خودی شاعر اين چنين گفته ست
تو خويش را بشکن ساده بی نقاب بايست
وفا اگر نه تفاوت نمی کند چه کنی
بمير ... زنده بمان ... يا برو ... بخواب ... بايست
اگر که از غزلم منقلب شدی فردا
دوباره نبش خيابان انقلاب بايست
[ ۱۳۸٤/٦/٢ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

باغ غزل

باغ غزل است چشمها يش

ضرب المثل است چشمهايش

شاعربه خدا به جان حافظ

بيت الغزل است چشمهايش

هان آب دهانتان نيفتد

قندوعسل است چشمهايش

ازشيری کهکشان بپرسيد

شايد زحل است چشمهايش

شام ابد است موج گيسوش

صبح ازل است چشمهايش

بشتاب که نازش اجر دارد

خير العمل است چشمهايش

يارب چه کنم گناه من نيست

گاهی هبل است چشمهايش

اينها که تمام حسن او نيست

حداقل است چشمهايش

برگرد مواظب دلت باش

دزد محل است چمهايش

عمريست در انتظار مرگم

يعنی اجل است چشمهايش

ايوب پرنداور 

[ ۱۳۸٤/٦/٢ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

غزل گريه

بگذاريد که آزادو رها گريه کنم

همسفر با پر مرغان هوا گريه کنم

هر چه بی مهر  ووفامی کشم ازدست شماست

بگذاريد که از دست شما گريه کنم

يک نفس زار زنم تا که دل آزرده شويد

آستين را بگزم مرده صدا گريه کنم

کاش می شدشبی از دست خودم بگريزم

يادر اندوه خودآهسته تو راگريه کنم

نشود قلب شما نرم رهايم بکنيد

بگذاريد شبی پيش خداگريه کنم

باز قدم به ضريح لب حاجت نرسيد

به که پای قد وبالای بلا گريه کنم

اشک آتش زدهديديدوگفتيد رياست

بگذاريد که از روی ريا گريه کنم

شهاب شهابی  

[ ۱۳۸٤/٦/٢ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

گل افسوس

هرشب که شريک غر بت فا نوسم

از داغ تو می چکد گل افسوسم

صد بار تو را ‌آه کشيدم از دل

يک بار بيا تا نکنی ما يوسم

آدينه ی ديگری به تکرار گذ شت

من ماندم ورويای پرازکابوسم

توساحل سبز آبی آرامی

من قا يق گم گشته ی اقيانوسم

ديباچه ی عشق و معنی شور تويی

من واژه ی گنگ وپوچ اين قاموسم

اين جمعه بيا وگر نه تا جمعه ی بعد

درپيچ و خم غر بت خود می پوسم

دستان مرا بگير ای دست تو سبز

از روی ادب پای تو را می بوسم

عبدالرضا کوهمال جهرمی

[ ۱۳۸٤/٦/٢ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

کفشهای باره

ميان خاطرات پاره پاره پرسه می زنم

کنارردست سايه ام هماره پرسه ميزنم

به پای کوچه می کنم دوباره کفش ياد را

وپا به پای کفشهای پاره پرسه ميزنم

وبازسبز می شوم به راه چشمهای تو

برای يک نگاه يک اشاره پرسه ميزنم

دل مرا که کاشتی سرقرار اشتی

تمام انتظاررا دوباره پرسه ميزنم

تمام هست نيستم يکی دوسکه سادگی

وبغض باجه ای که بی شماره پرسه ميزنم

خميده امچو بادبان خسته ای به روی شب

سکوت رود را چه بی ستاره پرسه ميزنم

محمدعلی حريری جهرمی

 

[ ۱۳۸٤/٦/٢ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

هفت شعر خوب

پشيمانی

يک روز می آيی به ديدارم با کوله باری از پشيمانی

آن روز جای گل به چشمانت جا کرده خاری از پشيمانی

از بادمی پرسی نشانم را از خاک می بويی مرا اما

وقتی نمی يابی وجودت را جز در حصاری از پشيمانی

تنها نشانم را که يک سنگ است گرمای دستت لمس خواهد کرد

يک سينه هق هق يک دهان فرياد همراه داری از پشيمانی

داغ هزار ای کاش می رويدبر سرخی لبهای زيبايت

من سبز خواهم شد ولی افسوس بر داغزاری از پشيمانی

دور از نگاه اين و آن با خويش از دشت سبز عشق ميگويی

وقتی ندارد باغ رويايت جز برگ وباری از پشيمانی

از دستهای خواهشم ديگر حتی نشانی هم نمی يابی

آنگاه ميگردد ز چشمانت صد چشمه جاری از پشيمانی

ای کاش می شد با تو بودن را در امتداد زندگی حس کرد

قبل از ظهور يک تبستان درد شام تاری از پشيمانی

                      ؟

[ ۱۳۸٤/٦/۱ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

مسافران بيابان

اگر که روی سرم هر چه هست بر دارند

هنوز حالت اندوه بيشتر دارند

نيامدم که بدانم کجا نبايد رفت

چه عادتی است که اين لوليان کر دارند

هميشه ميروم ولحظه ای نمی خوابم

تمام جاده از اين حرف ها خبر دارند

جگر کباب دلم خون بلم پر از پارو

مسافران بيابان لبان تر دارند

دا از کدام مغازه خريده ای عابر

از آن سوپر مار کت ها که بال و پر دارند

تفنگ بادی من روی بام افتاده ست

کبوتران خدا کو؟ که دانه بردارند

تو سينه کفتر کوهی تو خال چاه سياه

دوتا برادر و خواهر که يک پدر دارند

چقدر حوصله داری غزل همان ذال است

دوتا برادر شمشير بر کمر دارند

مرا کنار همين برگ ها به خاک سپار

جنازه های قسم خورده دردسر دارد

        محمد رضا حجازی(سحر)

[ ۱۳۸٤/٦/۱ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

مسافران بيابان

[ ۱۳۸٤/٦/۱ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]

صبح

صبح نخستين آدمی سر در گريبان شد

در چشمهايش دوزخ فردا نمايان شد

پيچيد در کار جهان بوی درخت سيب

تا هفت توی عصمت آيينه  عريان شد

در اتفاقی ناگهان منظومه ی شمسی

از چشمهای آسمان افتاد و انسان شد

جوشيد طوفان ازتنور دخمه ای متروک

در آسمان هر تکه ابری پاره ی نان شد

                  عبدالجبار کاکايی

[ ۱۳۸٤/٦/۱ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
از این قدمگاه

کتاب های من "دلم شعر است" اشعر آئینی انتشارات آرام دل و "تا دست به واژه می زنم می سوزد" مجموعه رباعیات انتشارات فصل پنجم هر دو کتاب را می توانید از طریق تماس با02166970131تهیه بفرمائید
ارادتمند علی
چراغ های رابطه
اسباب حضور


فال حافظ