آرین شعر
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

سلام دوستان   واین جهان به لانه ی ماران مانند است واین جهان پر از طنین قدمهایی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خویش طناب دار تو را می بافند

زیبایی،زیبایی؟اصلا چه ربطی دارد وتو چقدر حادثه پس دادی این معنای مبهم شاید نبوده را حالا فقط خسته ای می خواهی خستگیت را بنویسی باید ...........تمام فضای سپیدها هم نمی تواند تنهایت را تصویر کند وتو ناچار از دوراهی ۱-که زوزه ی توحش  هر گرگی را زمزمه ی مثبت شوی یا ۲-حیوانیتت را در قفس چادر ومقنعه وحجابی که مطمئنی واقعی نیست از دیگر آدمهایی که حیوان فرضشان کردی جدا کنی اما تو کبوتری وکبوترانگیت را مجال هم سنخی با هیچ کدام از این دونیست باید بپری ،می پری اما....پریدنت را فاجعه تهمت می زنند وتو خسته ای خسته بالا می آورند عقده هایشان را کامنت کامنت لینک به لینک ووقتی تشنگیشان را پایانی نیست وبلاگ می سازند وچه زود رو می شوند وتو نمی توانی مثل آنها باشی وگرنه چه pmهایی که کپی نداری مثلا شاعرند ومثلا تر بزرگ به سراغت می آیند تعجب می کنی می پرسی آی دیت را از کجا آورده اند /از توی وبلاگت/اما ایدی من اونجا نیست/خب از اسم وبلاگت حدس زدم/وتو فقط می توانی به طنز بنویسی (شما چقدر با هوشی)هر وقت هستی هست از تو از شعر تو تعریف می کند وپست مدرن را رد!!!!!!!!!!!!!!!!بعد می نویسد می نویسد ومینویسد /شما خانوم بسیار زیبایی........../سرت گیج می رود چه بنویسی باور نمی کنی مثلا ........وفقط می نویسی ممنون وبعد مثلا دی سی می شوی واین فقط یکی از تلخیهای توست بعد وبلاگ می زنند ویا علی تو را یا ملا عمر می نویسند وچه زود بیچارگیشان را ظاهر می شوند به روز شدنشان را می نویسند وبعد پشت همان کامنت با نامی بینام /۱۲۳۴/عقده می شوند وتو میبینی ای پی هر دو یکیست ودرست دو روز بعد دوستت زنگ می زند ومیبینی با نام نویسنده وبلاگ ضد تو ودوستانت/پشت مدرن/ به روز شدن وبلاگ خودشان را نوشته اند اما این تمام تو نیست تو که این روزها تمام دردی نمی دانی ،نمی فهمی چرا خسته نمی شوند تصمیم داری این جهان مجازی را رها کنی جهانی که ظاهرا جایت آنقدر بزرگ است که عرصه را بر خیلی بسته ای وتنگی فضایشان را با تو قصد در افتادن دارند اما تو اصلا دشمنی نمی دانی پس دوستیهایت را متهم می شوی وهمان دوستان تو را به ماندن بایدنند وتو می نویسی وهر گز تسلیم را چاره نیستی خسته ای وباید فبل از افتادن ابدیتت را بایستی غریبانه می نشینی ومینویسی تا بودنت را ایستاده باشی تاریکم چراغ میآوری؟

یا علی

در محضی سایه ها صدا بود علی

معراج بلند لا فتی بود علی

بر دفتر آفرینش این آیه ی ناب

امضای مبارک خدا بود علی

کبوترانه

سایه ، سکوت ، سردی سرداب ، انتظار . گویا کسی دوباره شما را شنیده است

یک حس تلخ ، فلسفه ای کهنه ، دست تو روی قفس صدای پریدن کشیده است

 

داری تلاش می کنی از خاک بگذری ، باید به سمت نور بیایی ولی چرا ؟

ناباوری درون تو تکرار می شود ، شک ریشه های سادگیت را جویده است

 

هی دست می کشی به صداهای رهگذر شاید کسی به مرگ تو ایمان بیاورد

یا تکیه می کنی به کسی که نبوده است باور نمی کنی که تو را هم چریده است

 

توی خودت سراغ تباهی گرفته ای . شاید شروع حادثه های دوباره نه

ساعت درست مثل همین لحظه بی خبر ، دستی خطوط منتشرت را گزیده است

 

وحشت ، اتاق ، سایه ، تو ، خون ، بستری کثیف ، هی درد می کشی و نفس دست و پا نزن

بس کن تمام شد شبح عاشقانه ها حالا گلوی عاطفه ات را بریده است

 

حالا رسیده ای به خودت سمت نو شدن در تو صدای مبهم یک حس تازه است

 

 

هرگز به لخته لخته شدن خو نمی کنی چشمت به فکر ثانیه های ندیده است

 

 

برگرد جاده فاجعه ی سرخ رفتن است  ، پرواز حس مضحک تلخی است هم قفس

 

 

دارد به خون و جیغ و کفن فکر می کند ، گرگی که ذره ذره پرت را دریده است

 

 

 

وقتی چهار سمت به بن بست می رسد راهی بجز رها شدن از خود نمانده است

 

 

ها پشت پا بزن به تمام گذشته ها ، مثل کبوتری که خودش را پریده است

 

 

[ ۱۳۸٤/۱۱/٩ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
از این قدمگاه

کتاب های من "دلم شعر است" اشعر آئینی انتشارات آرام دل و "تا دست به واژه می زنم می سوزد" مجموعه رباعیات انتشارات فصل پنجم هر دو کتاب را می توانید از طریق تماس با02166970131تهیه بفرمائید
ارادتمند علی
چراغ های رابطه
اسباب حضور


فال حافظ