آرین شعر
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

سلام

پسا غزل با یک پسا غزل پرواز به روز است

http://haghighat2058.persianblog.ir/

و pasaghazal با مقاله ای از مانی محمدی با عنوان (( ساختارهاي نامتوازي در متن نویسا یا شاکله ي غايي متن نويسا تا گزارشي  از نحله هاي پساغزل))

http://pasaghazal.persianblog.ir/

از همه مهمتر آرینم به روزه حتما ببینیدش

http://aryanpoem.blogfa.com/

منتظرم

آرین شعرو دوباره من/مریم حقیقت/می نویسم

واما مطلب جدید

فروغ زدگی!!!!!

..را دوست دارم

ن والقلم وما یسترون...

دلم گرفته به شدت...آنقدر که به ایوان رفتن هم دستم را به پوست کشیده شب نمی رساند شبی که همچنان ته مانده های روز رفته را به درون می کشد وچشمهای گرگهای بیابان را به حفره های استخوانی ایمان واعتماد بدل می کند

در کوچه باد می آید

وچراغهای رابطه دارد زیر چکمه های بی رحم دگماتیسمی مجنون می شکند ومن هنوز

پرواز را به خاطر دارم

در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم

واینها همه حس سبزیست که انگشتان جوهریم را به نوشتن می لرزاند

چرا توقف کنم چرا؟

 

حس می کنی خسته ای، خسته ودائم صدای پای مردمی را می شنوی که همچنان که تو را می

 
بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.کم کم شعر می شوی مثل  چقدر خسته ام از

 
روزهای بی روزن....دلم غریبه ی این روزهای تکراریست...اصلا یادم نمی آید چطور

 
شروع شد از کجا؟کی؟چه کسی؟از شعری که لذت بردی؟از قلمی که به دست گرفتی؟از دلی که

 
دست تو نبود کجای ایران بتپد؟از صداقتی که مجبورت کرد به نوشتن چیزیی که خیلی ها


گفتند نباید...؟از پسا غزل شدنت؟واقعا کی؟کجا؟چه کسی؟


فقط می دانی خسته ای خسته؟!چقدر دلت شعر می خواهد واین روزها هر وقت قرار بود شعر

 
بشوی دستان نامرعی حاشیه ای که رگهای آبی گردنش مانند مارهای مرده از دو سوی گلو


 گاهش بالا خزیده بود خفه ات کرد ودر شقیقه های منقلبت تکرار حماقت نوشتن چیزی شد

 
که قرار نیست چیزی باشد جز زمان محدودی که غرق جنجالی.اما...


باید بنویسی لااقل برای ستا ره های کوچک بی تجربه ای که از ارتفاع درختان به خاک می


افتند واز اعتمادی بگویی که در تمام شهر قلب چراغهایت را تکه تکه کرد باید بنویسی که


حتی نوشتن من پسا غزل نیستم هم نمی تواند بودن چیزی را که هست بگیرد ودستبند بزند


 وبه زندان بیندازد.همانطور که جاذبه هست حتی اگر نیوتن اعتراف به بودنش نکند!


حتی اگر ماشین زمانی نیوتن را به اینترنت پرت کند واین شخصیت الان مجازی شده وبلاگ


 جاذبه بسازد وحتی اگر کسی که در تعقیبش است /مثلا گشتاپوی گمنام/ی پیدا شود بنویسد تا


همه ی ذهنهای بی دغدغه!را به تو مشکوک کند ذهنهایی که هنوز متاسفانه نفهمیده اند

 
نردبام چه ارتفاع حقیری داردوبرای من ادبیات چیزی بجز حرکت حقیر کرم در خلا


 گوشتیست. وواقعا بودند کسانی که من بودنش را باور کردند وفقط به هر دلیلی ترس احترام


یا هر چیز خوب یا بد دیگر نامم راننوشتند وحتی من بودنش را به جان وبه روح عزیزانشان


 هم قسم خوردند کسانی که خالیند از باور اینکه بلاخره روزی ما مثل مرده های هزاران هزار


 ساله به هم می رسیم وآنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد چرا که نهایت

 
نیروها پیوستن است پیوستن به اصل روشن خورشید وریختن به شعور نور..


می نویسی حتی اگر به تمام بیماریهای روانی تهمت بشوی واصلا مهم نیست که در


 دادگاههای بی حضورت محکوم شوی به...چرا که هرز چه را باید از دست داده باشی داده
ای!


گاهی دلت فریاد میشود شبیه:


(( سلام دوستان
بی مقدمه برویم سراغ مقدمه!!!
پست قبلی را با اجازه ی همه ی دوستان حذف کردم چون نتیجه داد البته

 شاید نه طوری که خیلی از دوستان انتظارش را داشتند(حذف وبلاگ)/که

بهترین بود البته/. به نوعی که من تصورش را داشتم:بر گشتن روی سکه

 و آنچه از اول هم مثل روز!(آخه چیزای روشنتر از روز هم هست چرا میگن

مثل روز مثلا مثل چراغ)برایم روشن بود این بود که این سیاه بازیها فقط

 وفقط آخرش به پسا غزل و/زهی خیال باطل/تخریب من ختم میشه که

شد/؟!.خیلی خوشحالم که این دوست ناز!!!!!!!!!!!!!!!!ما،در پروژه ی اول با

شکست مواجه شد ونتیجه ای را که سعی داشت بگیرد نگرفت البته بماند

که من چقدر اذیت شدم واین احتمالن کمی خوشحالش کند وبماند که

دوستانی.....مهم نیست خودم را که جای آنها می گذارم می بینم شاید

 من هم شک می کردم به هر حال خدا را شکر که پلوتیک!اول دوستمان!!

شکست خورد واما در مورد دومی هم قول می دهم  بدتر وبیشتر از اولی

 شکست بخورد در واقع شکستش از همین ابتدا پیداست اول اینکه با

نوشته ی رسوا گر من(توی پستی که حذف شد)آنقدر عصبانی شد که

 دست از سر تورنتو وحق نداشته اش برداشت وبه چیزی پرداخت که از

 اول قصد داشت به آن برسد منتها به راهی غیر از آنچه ازابتدا در ذهنش

 بود/به شک انداختن دوستان نسبت به من ودعوایی که به خیال خامش

 در می گرفت/ومجبور شد مستقیم وبی پرده به پساغزل بتازد این دقیقا

همانجاست که شکستش را به دست خودش مهر کردودیگر فکر کنم همه

با من هم عقیده باشند که برای شناخت چنین موجودی!!/درستش جانور

بود ادبم اجازه نداد بنویسمش!/به هیچ تیزهوشی خاصی نیاز

 نیست.دریدا،فوکو،لیوتار،بودریار وحتی لاکان و...همه را بگذاریم آرام باشند

 اما فقط این جمله ی هایدگر که ظاهرا خیلی هم همسنخی دارد با

 شمای گشتاپو(هایدگرومیگم نه جمله وهم سنخی رو از اون لحاظ که

 میتونی یه کم از هایدگر و تو پست قبلی من بخونی وبا نازی!بودن خودت ربطش بدی)را بخوانی بد نیست:
((اصالتمندی واقی در کسب این قدرت است که افکار پیشین را دریابیم ودر

یافتها را تحمل کنیم و آنچه را درخفا تحمل کرده ایم به بالندگی برسانیم

 آنگاه این افکار خود به آنجا می رسند که به آن تعلق دارند به آن چیزی

 می رسند که من آن را امر اغازین می نامم آنگاه شور اصیل تفکرودر اصل

 شور انسان به امر عاری ازمنفعت پیوسته بیشتر می شود...))

اما:
 
Bmdنوعی بیماری روانیست که فرد مبتلا به آن دچار چند شخصیتی شده

 ومثلا در آن واحد می تواند چند نفر راعاشق باشد!!!بدون اینکه به عشقش

 به هر کدام ذره ای شک کند!!یا اینکه در زمان واحد از لحظ مکانی/زمانی

 هم تورنتو وهم ایران را یکجا تجربه کند! مریضِ دچار به چنین مرضی

 چیزهایی را می شنود که دیگران نمی شنوندمثلا می گوید یک نفر چنین

 وچنان گفت /مثلا در گوشم/!بیمار دچار توهمات وحشتناکی می شود

 مثلا توهمی مثل زیاد دانستن ،بزرگ بودن ودرمواردی خدا بودن!!!

ومسلمن با هر بیگا نه یا دوستی که خدائیش راتهدید کند به شدت برخورد

 می کند در چنین شرایطی که بیمار خطرناک جلوه می کند معمولا

موقعیت مکانیش تیمارستان خواهد بود البته متاسفانه این بیماری در

 موارد حادتر به اقسامی چون شیزوفرنی واسکیزوفرنی منجر می شود

 که جبرن بیمار باید برای همیشه در تیمارستان بماندچرا که تا الان نظر بر

اینست که وجود چنین شخصی در اجتماع خطرناک است. واما عزیز آتش

 گرفته،گشتاپوی گمنام!به عنوان پیش زمینه این مطلب را بخوان تابعداگر

 ظرفیت اضافه ای برای مغز کوچکت ماند اصل راهم بنویسم:....(سه خط

بعد بخوانید لطفن)


تنفس هوای مانده ملولت می کند شعر می شوی مثل دلت گرفته به

شدت دلت گرفته
عزیز،شبیه اه باز خسته ام به تو هی فکر می کنم یا فلسفه علم هر چه

 باید نیست مثل احساس

 
دوستم داری ومی رسی به این

((الف :آیا پس از غزل باز هم غزل است؟!


ابتدا غزل به چند بیت آغازین قصیده گفته میشد که در آن مبحث تغزل بود

یعنی ابیاتی که مثلا 


به عشق،زیبایی،...پرداخته بودوموضوعی غیر از موضوع قصیده

 داشت.بعدها این چند بیتِ


پیوسته به ساختار ومجزا از محتوا،هویتی مستقل به نام غزل گرفت وبه

زودی به شهرت


ومحبوبیت بسیار بیشتری از مادرش(قصیده)رسید.بعدها همین قالب عزیز!

به همراه دیگر


 قوالب کلاسیک همزمان با بودن مستقلشان به همان شکل قبلی،در

 برخی مواردتغییر شکل


 دادند وبه صورتهایی مثل چهار پاره نوشته شدند که در شکلی تغییر یافته

 به شعر نو


ونهایتن(البته تامدتی نهایت)به سپیدرسیدند.واما این قالب دلنشین از لحاظ

محتوا هم تغییراتی


راتجربه کرده که ازجمله شکستن مرزهای صرفا تغزلی وهمنوایی با دیگر

 اشکال دید مثلا


اجتماعی سیاسی وجدیدن فلسفی است.(که البته به دید معتقدین به

تعریف اولیه، دیگر غزل


 نیست )بنابراین اگر غزل را باتعریف اولیه ی آن –تغزل-باور داشته باشیم

(که نمی توانیم

 

وجودش را انکار کنیم به هزار ویک دلیل مستند)غزلهای مثلا اجرایی پسا

غزل چیزی پس از


غزل(تغزل)است.


ب:پساغزل؟!


با تعمیم مطلب بالا به پساغزل که به تعبیر بیشتر دوستان محتوایی عمومن غیر از تغزل


صرف دارد چیزی پس از غزل(تغزل)است ووجود پیشوند
pasaقبل از غزل همچنان ذهن را


ارجاع میدهد به وضعیتی به نام پست مدرن که مسلما در/تا حدود زیادی/ پست مدرن بودن


وضعیت پسا غزل شکی نیست))


وارد مدیریت می شوی ،عنوان وبلاگ وقاطعانه می نویسی پسا غزل چرا

که این جزیره ی
سرگردان را از انقلاب اقیانوس وانفجار کوه گذر داده ای حالا چه باک از

 بادهای موسمی!هر


 چند تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی/در اینجا غزل/ بود که از حقیرترین ذره هایش


آفتاب/در اینجا هر سبکی که شما بنویسید مثل غزل پست مدرن ، غزل

کلاسیک پسا غزل یا


هر چه من به خاطر ندارم وشما به یاد می آورید/به دنیا آمد.وچه فرقی می کند این تو بودن را


به چند تا فلش وناتمام گذاشتن جمله و....محدود کنند.مهم نیست چرا که باور داری میان


 پنجره ودیدن همیشه فاصله ای هست ومی دانی ادبیات پر است از اجتماع سوگوار تجربه


 های پریده رنگ وهیچ وقت هم امکان پریده رنگ بودن تجربه ات را صفر نمی دانی!چرا که

 
صفر شدن باور به اشتباه،صدایی است که هیچ جای زمان جذب نخواهد شد، حتی در فضای


شیمیایی بعد از طلوع!همه ی چشمهای بینا بارها وبارها دیده اند که آن شعله ی بنفش که در


ذهن پنجره می سوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود!


می نویسی وخدا می داند قصد جبهه گیری در برابر هیچکس وهیچ چیز نداشته ونداری

 
چیزی که بارها نوشتیش وقلبت در انگشتانت نگران است هنوز از رسیدن به ((ما که قاتل

 
یکدیگر بودیم برای عشق قضاوت کردیم))ومی دانی هر صدایی حق بودن دارد وارزش

 
شنیدن حتی اگر سلیقه ی تو پسا غزل باشد.باید آراتم باشی شاید آرامش تو طوفان دیگران را


به نسیم بکشاند.به قول فدروس عزیز آنکه غربال به دست دارد از عقب کاروان می آید.


از همه ی اینها که بگذریم دلم نشد ننویسم!که دیگر نمی نویسم بجز شعر که او مرا می

 
نویسد.حتی اگر تمام وبلاگهای عالم پر شوند از کلماتی که مرا نفی میکنند/ اصلا من کجای
زمان ایستاده ام؟/
واقعا خسته ام ...نمی نویسم چرا که آسمانی را میبینم که پر شده از ستاره های مقوایی

 
وهمکاری حرو ف سربی که اندیشه های حقیر را نجات نخواهد داد وقتی در آسمان دروغ


 وزیدن می گیرد دیگر چگونه می شود به آیه های رسولان سرشکسته پناه آورد.دلم مهتاب


 می خواد کاش ماه به زمین سفر کند کاش... چرا که کیفیت محیط کشتی زهدان ماه سلولهای


 فاسد را خواهد کشت.دلم می خواهد بنویسم خودم وهمه ی دوستان را به شعر

 
،دوستی،عشق وچیزی ورای همه ی حاشیه های تکراری وخلاقانه!!!اما چه کنم که مجبورم به

 
ناتوانی این دستهای سیمانی که صلاح مملکت خویش خسروان دانند.پس شعر می شوم که


چیزیست شبیه خواهش شفاف آب به جاری شدن هر چند هنوز فکر می کنی حق داری نوشته


های خودت راپساغزل بخوانی وتفاوتش رابا
nنوشتهای دیگر مانیفست بشوی و


می نویسمش به زودی هر چند می دانی چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی


خورشیدنداما می نویسی واین دانش بارور شده از سکوت در گودی انگشتان جوهریت تخم


 خواهد گذاشت می نویسم و


کور شوم اگر دروغ بگویم


 


اما.....................

*من خود رستم سهراب کش مغرورم

پس چرا منتظرم تا .........!!!

*شاعرشو نمیشناسم

کبوترانه؟!

آهای یک نفر از من سراغ می گیرد؟


به سمت او که نباید،چراغ می گیرد؟


دلم گرفته به ایوان...چقدر تاریکم


به لحظه های غریب ستاره نزدیکم


چه ابرهای سیاهی،صدای ویرانی


((وناتوانی این دستهای سیمانی))


وپنج حرف حقیقت شبیه...می دانم


که زیر بارش یکریز برف می مانم


چه سرنوشت عجیبی،چرا نمی فهمی؟


هنوز دلنگرانم تو را، نمی فهمی؟


درآستانه ی فصلی دوباره می سردم


به ساق لاغر کم خون باز بی مریم


چه روشنایی بیهوده ای...سرک نکشید


ودردهای مرا سمت نی لبک نکشید


ودردهای مرا سمت نی لبک/بزنید


به زخمهای دلم پشت هم نمک بزنید


و تکه تکه شدن راز...نه...نمی ترسم


میان لجه ی خون عاشقانه ای از غم


مرا نگاه سیاهت/ترانه خواهم شد


شکنجه ام بکنی جاودانه خواهم شد


رسیده ام به تمام ستاره ها/نفرین


به تلخ پوکی انسان اعتمادآجین


چقدر مرده برای همیشه ام خورشید


ویک کبوتر غمگین باز با تردید...


ویک کبوتر...پرواز...حس خوبی نیست


ویک خدا که بخواهی...هنوز...چوبی نیست


ویک خدا که مرا سر به راه می خواهد


به بی گناهی قلبم گواه می خواهد


چرا نگاه نکردم زمان چه وزنی...خون


وبیست ویک گرم از عشق می زنم بیرون


4،ساعتِ پرواز کوچه ها درباد


 ((به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد))


به آفتاب سلامی دوباره خوا...اما


هنوز خانه سیاه است با چراغ بیا

                                     

                                
                                          ***

 


*چقدر حرف برای نگفتن اینجا بود

که هیچوقت نکردیم رویشان تاکید

هدی قریشی

فکر کردم فروغ ها وشاملو((من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم))پانویس نمی خواهد

یا علی

[ ۱۳۸٦/٢/۸ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
از این قدمگاه

کتاب های من "دلم شعر است" اشعر آئینی انتشارات آرام دل و "تا دست به واژه می زنم می سوزد" مجموعه رباعیات انتشارات فصل پنجم هر دو کتاب را می توانید از طریق تماس با02166970131تهیه بفرمائید
ارادتمند علی
چراغ های رابطه
اسباب حضور


فال حافظ