آرین شعر
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

به نام خدا

 

 

سلام دوستان

(همه ی آبیها خوشبختی من است!) کلیک کنید

 

از

.......

متشکرم

دستان دعایتان را میبوسم

 

به شادی نشسته ام با:

 

 

    دیگر نگران نیستم هیچ بیست وچهارمی تو را از من بگیرد

آرین همه ی نداشته هایم را داشتن است

دعا کنیم هیچ رای حقی بر نگردد

 

ایام محرم به همه ی دلداگان آزادگی تسلیت باد

 

 

 

در حنجره ی زمانه تابید اصغر

هی گریه نکرد!هی ننالید اصغر

دیگر نگران نباش آرام بگیر

آسوده تر از همیشه خوابید اصغر

***

یک سو تپش مرگ به رگهای حیات

یک سو نفس زخمی بودن،هیهات

شرمنده ی لبهای عطشناک حسین

لب تشنه ی عباس نشسته ست فرات

***

شب تنهایی آل مدینه ست

شب دلتنگی روح الامین است

شب هفتاد ودو پرواز خونین

شب معراج بابا با سکینه ست

***

 

 

 

خبر نامه

خبر آمد که دگر یاس نخواهد روئید

آبهای دو جهان از تب این غم خشکید

شب بی عاطفه از سمت بلا آمده بود

شب تنهایی دستان خدا آمده بود

فصل دلتنگ شدن از قفس پنجره ها

فصل بی بالی پرواز علی بی زهرا

نیمه ی شب به زمین ریخت دل زخمی رود

ماند در حافظه ی آب تن یاس کبود

چاه ماند وعلی وکوفه ی پر رنگ وریا

چاه ماند وعلی وتشنگی کرب وبلا

باید اندیشه ی گل را نفسی یار شود

دست آب آور شیری که علمدار شود

کوفه در کوفه علی را غم این داغ شکست

کسی از طایفه ی عشق به مولا پیوست

کسی از نسل ابو صمصمه از غیرت شیر

کسی ازطایفه ی عشق به دوشان دلیر

کسی از نسل شجاعان عرب...فاطمه بود

مادر ماه بنی هاشمی علقمه بود

فاطمه بود ولی گفت رهایش نکنند

جز کنیز پسر یاس صدایش نکنند

.

.

.

 

خبر آمد که علی باز به دنیا آمد

تشنگی را تب یک راز به دنیا آمد

قفس تنگ زمین از هیجان می لرزید

تا که اندیشه ی پرواز به دنیا آمد

عطر خوشبوی گل یاس دوباره پیچید

ماه زیبای گل ناز به دنیا آمد

مادر عشق ووفا سمت خدا زانو زد

دست آب آور اعجاز به دنیا آمد

ماه را با هیجان نزد پدر آوردند

شیر را وعده ی دیدار پسر آوردند

 چشم خورشید به دستان پسر می بارید

وخدا داشت بر این لحظه غزل می تابید

وخدا داشت شهادت به وفایش میداد

خبر از تشنگی کرب وبلایش می داد

فاطمه گفت علی جان من وجان حسین

دست آب آور عباس به قربان حسین

.

.

.

 

خبر آمد کمر عشق در این لحظه شکست

فرق خونین علی بر دل تاریخ نشست

بعد او وعده ی دیدار مجدد نشده ست

نان وخرمای کسی از دل شب رد نشده ست

روح دریایی مولا به خداوند پرید

وزمین بار امانت نتوانست کشید  

.

.

.

 

خبر آمد که جگر گوشه ی زهرا خشکید

جگر عشق به دستان برادر پاشید

تیر باران ستم شد بدن صبر حسن

وجهان ماند وشب تشنه ی بی غسل وکفن

.

.

.

 

شب بی عاطفه از سمت بلا آمده بود

شب مظلومیت آل عبا آمده بود

آب را از پسر آب جدامی کردند

کوفیان ظلم به دستان خدا می کردند

شب هفتاد ودو پرواز نمایان شده بود

دست آب آور اعجاز نمایان شده بود

....

....


 

فاطمه ام بنینیست که تنها شده است

4داغیست که همسفره ی زهرا شده است

4 داغیست که می سوزد از او کرب وبلا

4داغیست رسیده ست به دستان خدا

4 شیری که فدا کرده به راه تب عشق

لب عطشان علمدار فدای لب عشق

ماه زیبای پسر را به خدا بخشیده

هستیش را به شه کرب وبلا بخشیده

بعد عباس دلیرش کمر آب شکست

داغ لب تشنگیش بر دل تاریخ نشست

فاطمه مانده وشبهای غم وروز بقیع

فاطمه مانده وتنهایی جانسوز بقیع

 

 

به پایبوس امام هشتم که مولای دردهایم است

 

 

 

حال همه ی ستاره ها بد می شد

یک دسته کبوتر از دلم رد می شد

وقتی که نگاش میل باریدن داشت

هر جا که نشسته بود ،مشهد می شد

***

در حنجره ها بغض صدا یعنی عشق

ملموس ترین وصف خدا یعنی عشق

وقتی که غریب وخسته ای می فهمی

آرامش زائر رضا یعنی عشق

 

 ***

 آن روز میان گریه پر پر شده بود

حتی دل سنگی زمین تر شده بود

دل زد به حرم،پای خودش رابخشید

رو کرد به آسمان،کبوتر شده بود

 

 

برای او که علیست

 

از عمق عشق غیرت می تراود

زفرق خون عدالت می تراود

خدایا کوفیان با او چه کردند

هنوز از چاه غربت می تراود

 

دلتگم مثل:

 

 

 

این کعبه ی روءیایی آمال  من نیست

امسال هم مثل همیشه سال من نیست

بال سفیدش را شکسته دست تقدیر

این اسب پوشالی دوباره مال من نیست

***

عمریست که پابند کویرم مادر

در چنگ شب ودرد اسیرم مادر

غمهای مرا به شانه هایت نسپار

بگذار به درد خود بمیرم مادر

 

 

و

غزلی بعد از مدتها نبودنم برای.....

 

 

 

شاید دوباره فرصت جبران نیاید

مردی سوار اسب در باران نیاید

یک شب هراسان پر بگیری از خودت و

دیگر به سمت پیکر تو جان نیاید

گاهی نگاهی سمت کفرت می کشاند

شک کن به عشقی که پس از ایمان نیاید

ای خواب شیرین بر تن فرهاد بنشین

تا سمت کوه وتیشه بعد از آن نیاید

یوسف به چشمانش بده پیراهنت را

شاید صدای گریه از کنعان نیاید

آوار ِ آواز است وقتی که شمیم

گلپونه های وحشی از کرمان نیاید

آشفته ام مثل هوای سبز جنگل

مثل سکوتی که پس از طوفان نیاید

از بس که نفرین کرده ام این ابرها را

می ترسم از اینکه دگر باران نیاید

زاینده رود از اصفهان خالیست بی تو

شیراز وقتی از تب گیلان نیاید

لیلا دوباره قسمت ابن السلام است

ای کاش مجنون سمت نخلستان نیاید

از خواب تلخ آرزو سیرم دعا کن

مردی سوار اسب در باران نیاید

 

یا علی

[ ۱۳۸٧/۱٠/۱٠ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مریم حقیقت ] [ چراغ () ]
از این قدمگاه

کتاب های من "دلم شعر است" اشعر آئینی انتشارات آرام دل و "تا دست به واژه می زنم می سوزد" مجموعه رباعیات انتشارات فصل پنجم هر دو کتاب را می توانید از طریق تماس با02166970131تهیه بفرمائید
ارادتمند علی
چراغ های رابطه
اسباب حضور


فال حافظ