ازنگفته های پيش از اين

تا خدا ميان خواب زن دويده است

غنچه تا تو چاک پيرهن دويده است

شرم دارد از نگفته های بيش از اين

هر که چون من از تو تا سخن دويده است

از تو تا سخن... چه اتفاق ساده ای!

مثل تهمتی که تا دهن دويده است

مثل دست شهوتی که پيش از آسمان

برحيای گونه های زن دويده است

من چه گفته ام که سالهاست آفتاب

برمدار اين شب کهن دويده است؟

اين صدای سبز توست در شب زمين

يا بهار خسته بر چمن دويده است؟

اين دو بيت ساده شرح چشمهای توست

يا خدا ميان حرف من دويده است؟

من کيم غرورمرده ای که سالهاست

پابه پای روزهای من دويده است

ورنه هر چه قلب ساده مثل آسياب

عشق را به گرد خويشتن دويده است

اين غزل سياوشان داغ کيست؟دل

دل که تا جنون سوختن دويده است

       محمد حسين بهراميان      

/ 1 نظر / 19 بازدید