پرواز را به خاطر بسپار

و گفت اين منم تجسم يک درد يا زنی تنها

نشسته ام در آستانه ی تکرار تا زنی تنها

هجوم سرد فاجعه ای تلخ پرپرش می کرد

نشست در پناه پنجره خورشيد با زنی تنها

ستاره شد دو دست جوهريش را به شعر خونين کرد

کشيد عشق فصل آخر اميد را زنی تنها

تمام شد زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

تمام شد پرنده مرد و پرواز را زنی تنها.....

                 بهمن ۸۳

/ 2 نظر / 22 بازدید
رامین

سلام ... تبليغ وبلاگتون رو تو وبلاگم گذاشتم لينک رو هم اضافه ميکنم ... تا بعد

غ.ق

ا نچه خوبان همه دارند تویکجاداری.